در این درس از کتاب Focus on Vocabulary – Unit 4, Chapters 15/16 با مجموعهای از واژگان کاربردی درباره فناوری، رفتار انسان، سلامت، اهداف، خاطرات، زندگی روزمره و روابط اجتماعی آشنا میشویم.
در این مقاله معنی فارسی، نقش دستوری، مثال انگلیسی و ترجمه هر کلمه را بررسی میکنیم. همچنین خانواده کلمات و کالوکیشنهای مهم این دو فصل را یاد میگیریم تا بتوانیم از این واژگان در مکالمات و نوشتار انگلیسی بهدرستی استفاده کنیم.
1. Vocabulary – لغات اصلی درس
1. Artificial
معنی: مصنوعی، غیرطبیعی
Part of Speech: Adjective (صفت)
Example:
Artificial intelligence helps doctors diagnose diseases.
هوش مصنوعی به پزشکان کمک میکند بیماریها را تشخیص دهند.
Word Family:
- Artificial (adj.): مصنوعی
- Artificially (adv.): بهصورت مصنوعی
- Artificiality (n.): مصنوعی بودن
Common Collocations:
- artificial intelligence: هوش مصنوعی
- artificial light: نور مصنوعی
- artificial flowers: گلهای مصنوعی
- artificial materials: مواد مصنوعی
2. Distinguish
معنی: تشخیص دادن، تمایز قائل شدن، تفاوت گذاشتن
Part of Speech: Verb (فعل)
Example:
It is difficult to distinguish truth from lies online.
تشخیص حقیقت از دروغ در اینترنت سخت است.
Word Family:
- Distinguish (v.): تشخیص دادن
- Distinction (n.): تفاوت، تمایز
- Distinct (adj.): متمایز، مشخص
- Distinctive (adj.): متمایز، ویژه
- Distinctly (adv.): بهوضوح
Common Collocations:
- distinguish between two things: بین دو چیز تفاوت قائل شدن
- distinguish A from B: A را از B تشخیص دادن
- clearly distinguish: بهوضوح تشخیص دادن
- make a distinction: تفاوت قائل شدن
3. Groceries
معنی: مواد غذایی و خواربار
Part of Speech: Noun (اسم جمع)
Example:
He carried groceries home after work.
او بعد از کار مواد غذایی را به خانه برد.
Related Words:
- Grocery (n.): خواربار، فروشگاه مواد غذایی
- Groceries (n.): مواد غذایی و خواربار
- Grocery store (n.): فروشگاه مواد غذایی
Common Collocations:
- buy groceries: مواد غذایی خریدن
- do the grocery shopping: خرید مواد غذایی انجام دادن
- grocery store: فروشگاه مواد غذایی
- grocery bag: کیسه خرید مواد غذایی
نکته: معمولاً از Groceries به شکل جمع استفاده میکنیم، حتی وقتی درباره خرید مواد غذایی بهطور کلی صحبت میکنیم.
4. Remedy
معنی: درمان، راهحل، چاره
Part of Speech: Noun / Verb (اسم / فعل)
Example:
Warm tea is a simple remedy for a cold.
چای گرم یک درمان ساده برای سرماخوردگی است.
Word Family:
- Remedy (n./v.): درمان، راهحل / درمان کردن
- Remedial (adj.): اصلاحی، درمانی
- Remediate (v.): اصلاح یا برطرف کردن
Common Collocations:
- best remedy: بهترین درمان
- traditional remedy: درمان سنتی
- herbal remedies: درمانهای گیاهی
- home remedy: درمان خانگی
- remedy a problem: مشکلی را برطرف کردن
5. Behave
معنی: رفتار کردن، برخورد کردن
Part of Speech: Verb (فعل)
Example:
Students should behave respectfully in class.
دانشآموزان باید در کلاس با احترام رفتار کنند.
Word Family:
- Behave (v.): رفتار کردن
- Behavior (n.): رفتار
- Behavioral (adj.): رفتاری
- Well-behaved (adj.): خوشرفتار
- Misbehave (v.): بدرفتاری کردن
- Misbehavior (n.): بدرفتاری
Common Collocations:
- behave well: خوب رفتار کردن
- behave badly: بد رفتار کردن
- behave respectfully: محترمانه رفتار کردن
- learn to behave: یاد گرفتن نحوه رفتار کردن
- try to behave: سعی کردن درست رفتار کردن
6. Elaborate
معنی: مفصل، با جزئیات، پیچیده و دقیق
Part of Speech: Adjective / Verb (صفت / فعل)
Example:
He gave an elaborate explanation of the plan.
او توضیح مفصلی درباره برنامه داد.
Word Family:
- Elaborate (adj.): مفصل، پیچیده
- Elaborate (v.): شرح و بسط دادن
- Elaboration (n.): شرح و بسط
- Elaborately (adv.): با جزئیات و بهطور مفصل
Common Collocations:
- elaborate explanation: توضیح مفصل
- elaborate system: سیستم پیچیده
- elaborate design: طراحی پرجزئیات
- elaborate rituals: آیینهای پیچیده
نکته: Elaborate هم میتواند صفت باشد و هم فعل:
- an elaborate plan: یک برنامه مفصل
- elaborate on an idea: درباره یک ایده بیشتر توضیح دادن
7. Hormone
معنی: هورمون
Part of Speech: Noun (اسم)
Example:
Stress can affect hormone production.
استرس میتواند تولید هورمونها را تحت تأثیر قرار دهد.
Word Family:
- Hormone (n.): هورمون
- Hormonal (adj.): هورمونی
- Hormonal imbalance (n.): عدم تعادل هورمونی
Common Collocations:
- hormone levels: سطح هورمونها
- hormone production: تولید هورمون
- hormone treatment: درمان هورمونی
- hormone replacement: جایگزینی هورمون
- hormonal changes: تغییرات هورمونی
8. Sequential
معنی: متوالی، پشت سر هم، بهترتیب
Part of Speech: Adjective (صفت)
Example:
Follow the steps in sequential order.
مراحل را به ترتیب دنبال کن.
Word Family:
- Sequence (n.): ترتیب، توالی
- Sequential (adj.): متوالی، ترتیبی
- Sequentially (adv.): بهترتیب
- Sequence (v.): مرتب کردن، در یک توالی قرار دادن
Common Collocations:
- sequential order: ترتیب متوالی
- sequential steps: مراحل پشت سر هم
- sequential process: فرایند ترتیبی
- follow a sequence: از یک ترتیب پیروی کردن
9. Composition
معنی: ترکیب، ساختار؛ انشا، قطعه موسیقی
Part of Speech: Noun (اسم)
Example:
The composition of the air is changing.
ترکیب هوا در حال تغییر است.
Word Family:
- Compose (v.): تشکیل دادن، نوشتن، ساختن
- Composition (n.): ترکیب، ساختار، انشا
- Composer (n.): آهنگساز
- Composite (adj./n.): ترکیبی
- Compositional (adj.): مربوط به ترکیب
Common Collocations:
- chemical composition: ترکیب شیمیایی
- air composition: ترکیب هوا
- musical composition: قطعه موسیقی
- essay composition: نگارش انشا
10. Envisage
معنی: تصور کردن، در ذهن مجسم کردن، پیشبینی کردن
Part of Speech: Verb (فعل)
Example:
I envisage a peaceful future for the world.
من آیندهای آرام برای جهان تصور میکنم.
Word Family:
- Envisage (v.): تصور کردن
- Envisaged (v.): تصور کرد، پیشبینیشده
- Envisaging (v.): در حال تصور کردن
Common Collocations:
- envisage a future: آیندهای را تصور کردن
- envisage a possibility: احتمالی را در نظر گرفتن
- envisage a solution: راهحلی را تصور کردن
11. Infant
معنی: نوزاد، کودک بسیار خردسال
Part of Speech: Noun / Adjective (اسم / صفت)
Example:
The infant was sleeping in its crib.
نوزاد در گهوارهاش خوابیده بود.
Word Family:
- Infant (n./adj.): نوزاد / مربوط به نوزاد
- Infancy (n.): دوران نوزادی
- Infantile (adj.): کودکانه، مربوط به دوران نوزادی
Common Collocations:
- infant care: مراقبت از نوزاد
- infant development: رشد نوزاد
- infant mortality: مرگومیر نوزادان
- infant formula: شیر خشک مخصوص نوزاد
12. Sneak
معنی: یواشکی حرکت کردن، مخفیانه رفتن
Part of Speech: Verb / Noun (فعل / اسم)
Example:
He tried to sneak out of the house quietly.
او سعی کرد یواشکی از خانه بیرون برود.
Word Family:
- Sneak (v.): یواشکی رفتن
- Sneaked / Snuck (v.): یواشکی رفت (گذشته)
- Sneaking (v.): یواشکی رفتن
- Sneaky (adj.): مخفیکارانه، یواشکی
Common Collocations:
- sneak out: یواشکی بیرون رفتن
- sneak into a place: مخفیانه وارد مکانی شدن
- sneak away: یواشکی دور شدن
- sneak a look: دزدکی نگاهی انداختن
نکته: هر دو شکل Sneaked و Snuck برای گذشته فعل Sneak استفاده میشوند. Snuck در انگلیسی آمریکایی بسیار رایج است.
13. Cuddle
معنی: در آغوش گرفتن، بغل کردن، با محبت در آغوش کشیدن
Part of Speech: Verb / Noun (فعل / اسم)
Example:
She cuddled her cat on the sofa.
او گربهاش را روی مبل بغل کرد.
Word Family:
- Cuddle (v./n.): در آغوش گرفتن
- Cuddled (v.): در آغوش گرفت
- Cuddling (n./v.): در آغوش گرفتن
- Cuddly (adj.): دوستداشتنی و بغلی
Common Collocations:
- cuddle a baby: نوزادی را در آغوش گرفتن
- cuddle up: به هم نزدیک شدن و در آغوش هم قرار گرفتن
- cuddle a pet: حیوان خانگی را بغل کردن
14. Fascinating
معنی: بسیار جذاب، شگفتانگیز، مسحورکننده
Part of Speech: Adjective (صفت)
Example:
The documentary was fascinating and informative.
مستند بسیار جذاب و آموزنده بود.
Word Family:
- Fascinate (v.): مجذوب کردن
- Fascinating (adj.): جذاب و شگفتانگیز
- Fascinated (adj.): مجذوبشده
- Fascination (n.): جذابیت، شیفتگی
- Fascinatingly (adv.): بهشکلی جذاب
Common Collocations:
- fascinating story: داستان جذاب
- fascinating subject: موضوع شگفتانگیز
- absolutely fascinating: فوقالعاده جذاب
- find something fascinating: چیزی را بسیار جذاب یافتن
15. Objective
معنی: هدف، مقصود؛ بیطرف، عینی
Part of Speech: Noun / Adjective (اسم / صفت)
Example:
The main objective is to improve learning skills.
هدف اصلی بهبود مهارتهای یادگیری است.
Word Family:
- Object (n.): شیء، هدف
- Objective (n./adj.): هدف / بیطرف، عینی
- Objectively (adv.): بهصورت بیطرفانه
- Objectivity (n.): بیطرفی، عینیت
- Subjective (adj.): ذهنی، وابسته به نظر شخصی
Common Collocations:
- main objective: هدف اصلی
- achieve an objective: به هدفی دست یافتن
- set an objective: هدفی تعیین کردن
- clear objective: هدف مشخص
- objective opinion: نظر بیطرفانه
نکته: Objective دو کاربرد مهم دارد:
- Our objective is to succeed.
هدف ما موفق شدن است. - We need an objective opinion.
ما به یک نظر بیطرفانه نیاز داریم.
16. Summon
معنی: احضار کردن، فراخواندن؛ به خود نیرو یا شجاعت دادن
Part of Speech: Verb (فعل)
Example:
The king summoned his advisors.
پادشاه مشاورانش را احضار کرد.
Word Family:
- Summon (v.): احضار کردن
- Summoned (v.): احضار کرد
- Summoning (v.): در حال احضار کردن
Common Collocations:
- summon someone: کسی را احضار کردن
- summon the strength: تمام توان خود را جمع کردن
- summon my courage: شجاعت خود را جمع کردن
- summon help: درخواست کمک کردن
نکته: Summon همیشه به معنی احضار کردن یک شخص نیست. در ترکیبهایی مانند summon your courage به معنی جمع کردن شجاعت و جرئت است.
17. Database
معنی: پایگاه داده، بانک اطلاعاتی
Part of Speech: Noun (اسم)
Example:
The hospital stores patient data in a database.
بیمارستان اطلاعات بیماران را در پایگاه داده ذخیره میکند.
Related Words:
- Data (n.): دادهها، اطلاعات
- Database (n.): پایگاه داده
- Database management: مدیریت پایگاه داده
- Database administrator: مدیر پایگاه داده
Common Collocations:
- create a database: ایجاد پایگاه داده
- update databases: بهروزرسانی پایگاههای داده
- store data in a database: ذخیره اطلاعات در پایگاه داده
- search a database: جستوجو در پایگاه داده
- database system: سیستم پایگاه داده
18. Former
معنی: قبلی، سابق، پیشین
Part of Speech: Adjective (صفت)
Example:
My former school was very strict.
مدرسه قبلی من خیلی سختگیر بود.
Common Collocations:
- former life: زندگی قبلی
- former boss: رئیس سابق
- former president: رئیسجمهور سابق
- former employee: کارمند سابق
- former colleague: همکار سابق
نکته مهم: Former معمولاً قبل از اسم قرار میگیرد و به چیزی اشاره میکند که در گذشته وجود داشته است.
Example:
She met her former teacher.
او معلم سابقش را ملاقات کرد.
19. Offender
معنی: متخلف، مجرم، فرد قانونشکن
Part of Speech: Noun (اسم)
Example:
The offender was punished by the court.
مجرم توسط دادگاه مجازات شد.
Word Family:
- Offend (v.): توهین کردن، آزردن، قانونشکنی کردن
- Offender (n.): مجرم، متخلف
- Offense / Offence (n.): جرم، تخلف، توهین
- Offensive (adj.): توهینآمیز، آزاردهنده
- Offended (adj.): رنجیده، آزرده
Common Collocations:
- young offender: مجرم نوجوان
- repeat offender: مجرم سابقهدار
- first-time offender: فردی که برای اولین بار مرتکب جرم شده
- sex offender: مجرم جنسی
20. Tragic
معنی: غمانگیز، تراژیک، دردناک
Part of Speech: Adjective (صفت)
Example:
It was a tragic event for the whole family.
این یک رویداد غمانگیز برای کل خانواده بود.
Word Family:
- Tragedy (n.): تراژدی، اتفاق غمانگیز
- Tragic (adj.): غمانگیز
- Tragically (adv.): بهطرز غمانگیزی
- Tragicomedy (n.): اثر کمدی-تراژدی
Common Collocations:
- tragic accident: حادثه غمانگیز
- tragic event: رویداد غمانگیز
- tragic story: داستان تراژیک
- tragic loss: فقدان دردناک
21. Disguise
معنی: تغییر ظاهر، لباس مبدل؛ پنهان کردن هویت
Part of Speech: Noun / Verb (اسم / فعل)
Example:
He wore a disguise to avoid being recognized.
او برای شناخته نشدن از لباس مبدل استفاده کرد.
Word Family:
- Disguise (n./v.): لباس مبدل / تغییر ظاهر دادن
- Disguised (adj./v.): تغییر چهرهداده، مبدل
- Disguising (v.): پنهان کردن هویت
- Disguise oneself: خود را مبدل کردن
Common Collocations:
- wear a disguise: لباس مبدل پوشیدن
- in disguise: در لباس مبدل
- disguise your identity: هویت خود را پنهان کردن
- disguise the truth: حقیقت را پنهان کردن
22. Furnish
معنی: مبله کردن، اثاثیه تهیه کردن، مجهز کردن
Part of Speech: Verb (فعل)
Example:
They furnished the apartment with modern furniture.
آنها آپارتمان را با مبلمان مدرن تجهیز کردند.
Word Family:
- Furnish (v.): مبله کردن
- Furniture (n.): مبلمان، اثاثیه
- Furnished (adj.): مبلهشده
- Furnishing (n.): وسایل و اثاثیه منزل
- Furnishings (n.): لوازم و اثاثیه
Common Collocations:
- furnish an apartment: آپارتمانی را مبله کردن
- fully furnished: کاملاً مبله
- furnish a room: اتاقی را مبله کردن
- office furnishings: اثاثیه اداری
نکته: Furniture اسم غیرقابلشمارش است؛ بنابراین معمولاً نمیگوییم furnitures.
23. Recollect
معنی: به یاد آوردن، به خاطر آوردن
Part of Speech: Verb (فعل)
Example:
I cannot recollect where I put my keys.
نمیتوانم به یاد بیاورم کلیدها را کجا گذاشتهام.
Word Family:
- Recollect (v.): به یاد آوردن
- Recollection (n.): خاطره، یادآوری
- Recollected (v.): به یاد آورد
- Recollecting (v.): در حال به یاد آوردن
Common Collocations:
- recollect a memory: خاطرهای را به یاد آوردن
- clearly recollect: بهوضوح به یاد آوردن
- recollect something from childhood: چیزی را از دوران کودکی به یاد آوردن
24. Wander
معنی: پرسه زدن، بیهدف قدم زدن، سرگردان شدن
Part of Speech: Verb / Noun (فعل / اسم)
Example:
We wandered through the city streets at night.
ما شبهنگام در خیابانهای شهر پرسه زدیم.
Word Family:
- Wander (v.): پرسه زدن
- Wanderer (n.): فرد سرگردان
- Wandering (n./adj.): پرسه زدن، سرگردان
- Wanderlust (n.): اشتیاق شدید به سفر و گردش
Common Collocations:
- wander around: اطراف پرسه زدن
- wander through the streets: در خیابانها پرسه زدن
- wander aimlessly: بیهدف پرسه زدن
- let your mind wander: اجازه دادن به ذهن برای خیالپردازی
2. Important Collocations – کالوکیشنهای مهم درس
1. Learning to Behave
معنی: یاد گرفتن نحوه رفتار کردن
Children learn to behave by observing adults.
کودکان با مشاهده بزرگترها یاد میگیرند چگونه رفتار کنند.
2. Try to Behave
معنی: سعی کردن درست رفتار کردن
Please try to behave in the meeting.
لطفاً در جلسه سعی کن درست رفتار کنی.
3. Create a Database
معنی: ایجاد کردن پایگاه داده
The system creates a database automatically.
سیستم بهطور خودکار پایگاه داده ایجاد میکند.
4. Update Databases
معنی: بهروزرسانی پایگاههای داده
Engineers update databases regularly.
مهندسان بهطور منظم پایگاههای داده را بهروزرسانی میکنند.
5. Former Life
معنی: زندگی قبلی
He rarely talks about his former life.
او بهندرت درباره زندگی قبلیاش صحبت میکند.
6. Former Boss
معنی: رئیس سابق
She still respects her former boss.
او هنوز به رئیس سابقش احترام میگذارد.
7. Hormone Replacement
معنی: جایگزینی هورمون
Hormone replacement therapy helps many patients.
درمان جایگزینی هورمون به بسیاری از بیماران کمک میکند.
8. Hormone Treatment
معنی: درمان هورمونی
She is receiving hormone treatment.
او تحت درمان هورمونی قرار دارد.
9. Hormone Levels
معنی: سطح هورمونها
Exercise affects hormone levels in the body.
ورزش بر سطح هورمونهای بدن تأثیر میگذارد.
10. Best Remedy
معنی: بهترین درمان
Sleep is the best remedy for tiredness.
خواب بهترین درمان برای خستگی است.
11. Traditional Remedy
معنی: درمان سنتی
Garlic is a traditional remedy for colds.
سیر یک درمان سنتی برای سرماخوردگی است.
12. Herbal Remedies
معنی: درمانهای گیاهی
Many people trust herbal remedies.
بسیاری از مردم به درمانهای گیاهی اعتماد دارند.
13. Elaborate System
معنی: سیستم پیچیده و مفصل
The school has an elaborate system for grading.
مدرسه یک سیستم پیچیده برای نمرهدهی دارد.
14. Elaborate Rituals
معنی: آیینهای پیچیده و مفصل
The ceremony included elaborate rituals.
مراسم شامل آیینهای پیچیده بود.
15. Summoned the Strength
معنی: تمام توان خود را جمع کرد
He summoned the strength to continue walking.
او تمام توانش را جمع کرد تا به راه رفتن ادامه دهد.
16. Summon My Courage
معنی: شجاعتم را جمع کردن
I had to summon my courage to speak publicly.
مجبور شدم شجاعتم را جمع کنم تا در جمع صحبت کنم.
3. Similar Words – تفاوت کلمات نزدیک به هم
در این بخش، چند فعل مهم را که در فهرست این درس آمدهاند با یکدیگر مقایسه میکنیم.
Impose
معنی: وضع کردن، تحمیل کردن
Example:
The government will impose new rules.
دولت قوانین جدیدی وضع خواهد کرد.
Common Collocations:
- impose rules: قوانین وضع کردن
- impose restrictions: محدودیت اعمال کردن
- impose a tax: مالیات وضع کردن
- impose a penalty: مجازات یا جریمه اعمال کردن
Force
معنی: مجبور کردن، وادار کردن با زور
Example:
They forced the door open.
آنها در را با زور باز کردند.
Common Collocations:
- force someone to do something: کسی را مجبور به انجام کاری کردن
- force the door open: در را با زور باز کردن
- force a decision: تصمیمی را تحمیل کردن
Require
معنی: نیاز داشتن، لازم داشتن، مستلزم بودن
Example:
This job requires experience.
این شغل به تجربه نیاز دارد.
Common Collocations:
- require experience: به تجربه نیاز داشتن
- require attention: نیازمند توجه بودن
- require permission: به اجازه نیاز داشتن
- require someone to do something: از کسی خواستن یا لازم دانستن که کاری انجام دهد
Make
معنی: مجبور کردن؛ ساختن یا ایجاد کردن (بسته به کاربرد)
Example:
The teacher made the students study hard.
معلم دانشآموزان را مجبور به درس خواندن کرد.
Common Collocations:
- make someone do something: کسی را مجبور به انجام کاری کردن
- make a decision: تصمیم گرفتن
- make an effort: تلاش کردن
- make a mistake: اشتباه کردن
تفاوت گرامری مهم
| Verb | Structure | Example |
|---|---|---|
| Impose | impose something on someone | They imposed new rules on employees. |
| Force | force someone to do something | They forced him to leave. |
| Require | require something / require someone to do something | The job requires experience. |
| Make | make someone do something | She made me apologize. |
نکته مهم: بعد از Make و Force ساختارهای متفاوتی داریم:
- Make + object + base verb
- Force + object + to + verb
مثال:
- My parents made me study.
- My parents forced me to study.
هر دو جمله به معنی «والدینم مرا مجبور کردند درس بخوانم» هستند.
4. Similar Words – Donate, Contribute, Provide, Give
این چهار فعل در برخی موقعیتها به موضوع کمک کردن یا ارائه چیزی مربوط میشوند، اما کاربردشان یکسان نیست.
Donate
معنی: اهدا کردن، کمک مالی یا غیرمالی کردن
Example:
People donate money to charities.
مردم به خیریهها پول اهدا میکنند.
Common Collocations:
- donate money: پول اهدا کردن
- donate blood: خون اهدا کردن
- donate clothes: لباس اهدا کردن
- donate to charity: به خیریه کمک کردن
Contribute
معنی: مشارکت کردن، سهمی داشتن، کمک کردن
Example:
Everyone should contribute to the project.
همه باید در پروژه مشارکت کنند.
Common Collocations:
- contribute to a project: در پروژه مشارکت کردن
- contribute money: پول کمک کردن
- contribute ideas: ایده ارائه دادن
- contribute to society: به جامعه کمک کردن
Provide
معنی: فراهم کردن، تأمین کردن، در اختیار گذاشتن
Example:
The school provides books for students.
مدرسه برای دانشآموزان کتاب فراهم میکند.
Common Collocations:
- provide information: اطلاعات ارائه دادن
- provide support: حمایت فراهم کردن
- provide services: خدمات ارائه دادن
- provide someone with something: چیزی را برای کسی فراهم کردن
Give
معنی: دادن، بخشیدن، ارائه کردن
Example:
Parents give support to their children.
والدین به فرزندانشان حمایت میدهند.
Common Collocations:
- give advice: نصیحت کردن، توصیه دادن
- give support: حمایت کردن
- give money: پول دادن
- give someone a gift: به کسی هدیه دادن
تفاوت اصلی
| Verb | Main Meaning | Typical Use |
|---|---|---|
| Donate | اهدا کردن | پول، خون، لباس و وسایل |
| Contribute | مشارکت کردن | ایده، زمان، پول و تلاش |
| Provide | فراهم کردن | خدمات، اطلاعات، امکانات |
| Give | دادن | کاربرد عمومی و گسترده |
5. Important Word Families – خانواده کلمات مهم
| Base Word | Noun | Adjective | Verb / Adverb |
|---|---|---|---|
| Artificial | Artificiality | Artificial | Artificially |
| Distinguish | Distinction | Distinct / Distinctive | Distinguish |
| Behave | Behavior | Behavioral / Well-behaved | Behave |
| Elaborate | Elaboration | Elaborate | Elaborate |
| Hormone | Hormone | Hormonal | — |
| Sequence | Sequence | Sequential | Sequentially |
| Compose | Composition / Composer | Compositional | Compose |
| Envisage | — | — | Envisage |
| Fascinate | Fascination | Fascinating / Fascinated | Fascinate |
| Object | Objectivity / Objective | Objective / Subjective | Object |
| Summon | — | — | Summon |
| Offend | Offense / Offender | Offensive / Offended | Offend |
| Tragedy | Tragedy | Tragic | Tragically |
| Disguise | Disguise | Disguised | Disguise |
| Furnish | Furniture / Furnishings | Furnished | Furnish |
| Recollect | Recollection | — | Recollect |
| Wander | Wanderer / Wandering | Wandering | Wander |
6. Frequently Asked Questions – سؤالات متداول
1. What is the difference between artificial and natural?
Artificial به معنی مصنوعی است، درحالیکه Natural به معنی طبیعی است.
2. What does distinguish A from B mean?
این ساختار به معنی تشخیص دادن A از B یا تفاوت قائل شدن بین آنهاست.
3. What is the difference between behavior and behave?
Behave فعل و به معنی رفتار کردن است؛ Behavior اسم و به معنی رفتار است.
4. What does elaborate mean?
Elaborate میتواند به معنی مفصل، پرجزئیات یا پیچیده باشد. همچنین بهعنوان فعل به معنی شرح و بسط دادن است.
5. What is the difference between objective and subjective?
Objective به معنی بیطرفانه و مبتنی بر واقعیت است؛ Subjective به معنی ذهنی و وابسته به نظر شخصی است.
6. What does summon your courage mean?
این عبارت به معنی جمع کردن شجاعت و جرئت برای انجام کاری است.
7. What is the difference between former and previous?
هر دو میتوانند به معنی قبلی یا سابق باشند. Former معمولاً برای اشاره به موقعیت، شغل یا رابطهای در گذشته استفاده میشود؛ Previous بیشتر به چیزی اشاره میکند که پیش از زمان یا مورد دیگری قرار داشته است.
8. What is the difference between recollect and remember?
هر دو به معنی به یاد آوردن هستند؛ اما Recollect معمولاً رسمیتر است و بر تلاش برای بازیابی یک خاطره تأکید دارد.
9. What is the difference between wander and wonder?
Wander به معنی پرسه زدن است؛ Wonder به معنی تعجب کردن یا درباره چیزی کنجکاو بودن است.
Example:
- We wandered around the city.
ما در شهر پرسه زدیم. - I wonder why he left.
تعجب میکنم چرا او رفت.
Conclusion – جمعبندی
در Unit 4 Chapters 15/16 کتاب Focus on Vocabulary با واژگان متنوعی درباره فناوری، رفتار، سلامت، اهداف، خاطرات و روابط اجتماعی آشنا شدیم.
یکی از نکات مهم این درس، یادگیری تفاوت کلمات نزدیک به هم مانند Impose, Force, Require, Make و همچنین Donate, Contribute, Provide, Give است. این تفاوتها به ما کمک میکنند هنگام صحبت کردن و نوشتن، کلمه مناسبتری انتخاب کنیم.
برای یادگیری بهتر، پیشنهاد میشود هر واژه را همراه با مثال و کالوکیشن آن مرور کنید و با استفاده از آنها جملههای شخصی بسازید.