در این مقاله با واژگان مهم Unit 4، Chapters 15 و 16 کتاب Focus on Vocabulary آشنا می‌شویم. این واژگان موضوعاتی مانند فناوری، رفتار انسان، سلامت، اهداف، خاطرات، روابط اجتماعی و زندگی روزمره را پوشش می‌دهند.

برای یادگیری بهتر، هر کلمه را همراه با معنی فارسی، نقش دستوری، مثال انگلیسی، ترجمه و خانواده کلمات بررسی می‌کنیم. در ادامه نیز کالوکیشن‌های کاربردی و تفاوت برخی واژگان مشابه را می‌خوانیم.

1. Vocabulary – لغات اصلی درس

1. Artificial

معنی: مصنوعی، غیرطبیعی
Part of Speech: Adjective (صفت)

Example:
Artificial intelligence is changing the world quickly.
هوش مصنوعی در حال تغییر سریع جهان است.

Word Family:

  • Artificial (adj.): مصنوعی
  • Artificially (adv.): به‌صورت مصنوعی
  • Artificiality (n.): مصنوعی بودن

Common Collocations:

  • artificial intelligence: هوش مصنوعی
  • artificial light: نور مصنوعی
  • artificial flowers: گل‌های مصنوعی
  • artificial materials: مواد مصنوعی

2. Distinguish

معنی: تشخیص دادن، تمایز قائل شدن، تفاوت گذاشتن
Part of Speech: Verb (فعل)

Example:
It is hard to distinguish between the two voices.
تشخیص تفاوت بین این دو صدا سخت است.

Word Family:

  • Distinguish (v.): تشخیص دادن
  • Distinction (n.): تفاوت، تمایز
  • Distinct (adj.): متمایز، مشخص
  • Distinctive (adj.): متمایز، ویژه
  • Distinctly (adv.): به‌وضوح

Common Collocations:

  • distinguish between two things: بین دو چیز تفاوت قائل شدن
  • distinguish A from B: A را از B تشخیص دادن
  • clearly distinguish: به‌وضوح تشخیص دادن
  • make a distinction: تفاوت قائل شدن

3. Groceries

معنی: مواد غذایی و خواربار
Part of Speech: Noun (اسم جمع)

Example:
She bought groceries from the supermarket.
او مواد غذایی را از سوپرمارکت خرید.

Related Words:

  • Grocery (n.): خواربار، فروشگاه مواد غذایی
  • Groceries (n.): مواد غذایی و خواربار
  • Grocery store (n.): فروشگاه مواد غذایی

Common Collocations:

  • buy groceries: مواد غذایی خریدن
  • do the grocery shopping: خرید مواد غذایی انجام دادن
  • grocery store: فروشگاه مواد غذایی
  • grocery bag: کیسه خرید مواد غذایی

نکته: Groceries معمولاً به شکل جمع استفاده می‌شود و به مواد غذایی و اقلامی اشاره دارد که برای خانه خریداری می‌شوند.

4. Remedy

معنی: درمان، راه‌حل، چاره
Part of Speech: Noun / Verb (اسم / فعل)

Example:
This herbal tea is a natural remedy for headaches.
این چای گیاهی یک درمان طبیعی برای سردرد است.

Word Family:

  • Remedy (n./v.): درمان، راه‌حل / درمان کردن
  • Remedial (adj.): اصلاحی، درمانی
  • Remediate (v.): اصلاح یا برطرف کردن

Common Collocations:

  • best remedy: بهترین درمان
  • traditional remedy: درمان سنتی
  • herbal remedies: درمان‌های گیاهی
  • home remedy: درمان خانگی
  • remedy a problem: مشکلی را برطرف کردن

5. Behave

معنی: رفتار کردن، برخورد کردن
Part of Speech: Verb (فعل)

Example:
Children should behave politely in class.
کودکان باید در کلاس مؤدبانه رفتار کنند.

Word Family:

  • Behave (v.): رفتار کردن
  • Behavior (n.): رفتار
  • Behavioral (adj.): رفتاری
  • Well-behaved (adj.): خوش‌رفتار
  • Misbehave (v.): بدرفتاری کردن
  • Misbehavior (n.): بدرفتاری

Common Collocations:

  • behave well: خوب رفتار کردن
  • behave badly: بد رفتار کردن
  • behave politely: مؤدبانه رفتار کردن
  • learn to behave: یاد گرفتن نحوه رفتار کردن
  • try to behave: سعی کردن درست رفتار کردن

6. Elaborate

معنی: مفصل، با جزئیات، پیچیده و دقیق
Part of Speech: Adjective / Verb (صفت / فعل)

Example:
She gave an elaborate explanation of the plan.
او توضیح مفصلی درباره برنامه ارائه داد.

Word Family:

  • Elaborate (adj.): مفصل، پیچیده
  • Elaborate (v.): شرح و بسط دادن
  • Elaboration (n.): شرح و بسط
  • Elaborately (adv.): با جزئیات و به‌طور مفصل

Common Collocations:

  • elaborate explanation: توضیح مفصل
  • elaborate system: سیستم پیچیده
  • elaborate design: طراحی پرجزئیات
  • elaborate rituals: آیین‌های پیچیده

نکته: Elaborate هم می‌تواند صفت باشد و هم فعل:

  • An elaborate plan: یک برنامه مفصل
  • Elaborate on an idea: درباره یک ایده بیشتر توضیح دادن

7. Hormone

معنی: هورمون
Part of Speech: Noun (اسم)

Example:
Hormones control many functions in the body.
هورمون‌ها بسیاری از عملکردهای بدن را کنترل می‌کنند.

Word Family:

  • Hormone (n.): هورمون
  • Hormonal (adj.): هورمونی
  • Hormonal imbalance (n.): عدم تعادل هورمونی

Common Collocations:

  • hormone levels: سطح هورمون‌ها
  • hormone production: تولید هورمون
  • hormone treatment: درمان هورمونی
  • hormone replacement: جایگزینی هورمون
  • hormonal changes: تغییرات هورمونی

8. Sequential

معنی: متوالی، پشت سر هم، به‌ترتیب
Part of Speech: Adjective (صفت)

Example:
The events happened in sequential order.
رویدادها به ترتیب پشت سر هم رخ دادند.

Word Family:

  • Sequence (n.): ترتیب، توالی
  • Sequential (adj.): متوالی، ترتیبی
  • Sequentially (adv.): به‌ترتیب
  • Sequence (v.): مرتب کردن، در یک توالی قرار دادن

Common Collocations:

  • sequential order: ترتیب متوالی
  • sequential steps: مراحل پشت سر هم
  • sequential process: فرایند ترتیبی
  • follow a sequence: از یک ترتیب پیروی کردن

9. Composition

معنی: ترکیب، ساختار؛ انشا، قطعه موسیقی
Part of Speech: Noun (اسم)

Example:
The composition of the soil is very rich.
ترکیب خاک بسیار غنی است.

Word Family:

  • Compose (v.): تشکیل دادن، نوشتن، ساختن
  • Composition (n.): ترکیب، ساختار، انشا
  • Composer (n.): آهنگساز
  • Composite (adj./n.): ترکیبی
  • Compositional (adj.): مربوط به ترکیب

Common Collocations:

  • chemical composition: ترکیب شیمیایی
  • soil composition: ترکیب خاک
  • musical composition: قطعه موسیقی
  • essay composition: نگارش انشا

10. Envisage

معنی: تصور کردن، در ذهن مجسم کردن، پیش‌بینی کردن
Part of Speech: Verb (فعل)

Example:
I can envisage a better future for the country.
من می‌توانم آینده‌ای بهتر برای کشور تصور کنم.

Word Family:

  • Envisage (v.): تصور کردن
  • Envisaged (v.): تصور کرد، پیش‌بینی‌شده
  • Envisaging (v.): در حال تصور کردن

Common Collocations:

  • envisage a future: آینده‌ای را تصور کردن
  • envisage a possibility: احتمالی را در نظر گرفتن
  • envisage a solution: راه‌حلی را تصور کردن

11. Infant

معنی: نوزاد، کودک بسیار خردسال
Part of Speech: Noun / Adjective (اسم / صفت)

Example:
The infant was sleeping peacefully.
نوزاد آرام خوابیده بود.

Word Family:

  • Infant (n./adj.): نوزاد / مربوط به نوزاد
  • Infancy (n.): دوران نوزادی
  • Infantile (adj.): کودکانه، مربوط به دوران نوزادی

Common Collocations:

  • infant care: مراقبت از نوزاد
  • infant development: رشد نوزاد
  • infant mortality: مرگ‌ومیر نوزادان
  • infant formula: شیر خشک مخصوص نوزاد

12. Sneak

معنی: یواشکی حرکت کردن، مخفیانه رفتن
Part of Speech: Verb / Noun (فعل / اسم)

Example:
He tried to sneak into the room quietly.
او سعی کرد یواشکی وارد اتاق شود.

Word Family:

  • Sneak (v.): یواشکی رفتن
  • Sneaked / Snuck (v.): یواشکی رفت (گذشته)
  • Sneaking (v.): یواشکی رفتن
  • Sneaky (adj.): مخفی‌کارانه، یواشکی

Common Collocations:

  • sneak out: یواشکی بیرون رفتن
  • sneak into a place: مخفیانه وارد مکانی شدن
  • sneak away: یواشکی دور شدن
  • sneak a look: دزدکی نگاهی انداختن

نکته: هر دو شکل Sneaked و Snuck برای گذشته فعل Sneak استفاده می‌شوند. Snuck در انگلیسی آمریکایی بسیار رایج است.

13. Cuddle

معنی: در آغوش گرفتن، بغل کردن، با محبت در آغوش کشیدن
Part of Speech: Verb / Noun (فعل / اسم)

Example:
The child cuddled her teddy bear.
کودک عروسک خرسی‌اش را بغل کرد.

Word Family:

  • Cuddle (v./n.): در آغوش گرفتن
  • Cuddled (v.): در آغوش گرفت
  • Cuddling (n./v.): در آغوش گرفتن
  • Cuddly (adj.): دوست‌داشتنی و بغلی

Common Collocations:

  • cuddle a baby: نوزادی را در آغوش گرفتن
  • cuddle up: به هم نزدیک شدن و در آغوش هم قرار گرفتن
  • cuddle a pet: حیوان خانگی را بغل کردن

14. Fascinating

معنی: بسیار جذاب، شگفت‌انگیز، مسحورکننده
Part of Speech: Adjective (صفت)

Example:
The documentary was absolutely fascinating.
مستند کاملاً شگفت‌انگیز بود.

Word Family:

  • Fascinate (v.): مجذوب کردن
  • Fascinating (adj.): جذاب و شگفت‌انگیز
  • Fascinated (adj.): مجذوب‌شده
  • Fascination (n.): جذابیت، شیفتگی
  • Fascinatingly (adv.): به‌شکلی جذاب

Common Collocations:

  • fascinating story: داستان جذاب
  • fascinating subject: موضوع شگفت‌انگیز
  • absolutely fascinating: فوق‌العاده جذاب
  • find something fascinating: چیزی را بسیار جذاب یافتن

15. Objective

معنی: هدف، مقصود؛ بی‌طرف، عینی
Part of Speech: Noun / Adjective (اسم / صفت)

Example:
The objective of the lesson is to learn new words.
هدف درس یاد گرفتن کلمات جدید است.

Word Family:

  • Objective (n./adj.): هدف / بی‌طرف، عینی
  • Objectively (adv.): به‌صورت بی‌طرفانه
  • Objectivity (n.): بی‌طرفی، عینیت
  • Subjective (adj.): ذهنی، وابسته به نظر شخصی

Common Collocations:

  • main objective: هدف اصلی
  • achieve an objective: به هدفی دست یافتن
  • set an objective: هدفی تعیین کردن
  • clear objective: هدف مشخص
  • objective opinion: نظر بی‌طرفانه

نکته: Objective دو کاربرد مهم دارد:

  • Our objective is to succeed.
    هدف ما موفق شدن است.
  • We need an objective opinion.
    ما به یک نظر بی‌طرفانه نیاز داریم.

16. Summon

معنی: احضار کردن، فراخواندن؛ به خود نیرو یا شجاعت دادن
Part of Speech: Verb (فعل)

Example:
The judge will summon the witness.
قاضی شاهد را احضار خواهد کرد.

Word Family:

  • Summon (v.): احضار کردن
  • Summoned (v.): احضار کرد
  • Summoning (v.): در حال احضار کردن

Common Collocations:

  • summon someone: کسی را احضار کردن
  • summon the strength: تمام توان خود را جمع کردن
  • summon my courage: شجاعت خود را جمع کردن
  • summon help: درخواست کمک کردن

نکته: Summon همیشه به معنی احضار کردن یک شخص نیست. در ترکیب‌هایی مانند Summon your courage به معنی جمع کردن شجاعت و جرئت است.

17. Database

معنی: پایگاه داده، بانک اطلاعاتی
Part of Speech: Noun (اسم)

Example:
The company stores all data in a database.
شرکت تمام داده‌ها را در یک پایگاه داده ذخیره می‌کند.

Related Words:

  • Data (n.): داده‌ها، اطلاعات
  • Database (n.): پایگاه داده
  • Database management: مدیریت پایگاه داده
  • Database administrator: مدیر پایگاه داده

Common Collocations:

  • create a database: ایجاد پایگاه داده
  • update databases: به‌روزرسانی پایگاه‌های داده
  • store data in a database: ذخیره اطلاعات در پایگاه داده
  • search a database: جست‌وجو در پایگاه داده
  • database system: سیستم پایگاه داده

18. Former

معنی: قبلی، سابق، پیشین
Part of Speech: Adjective (صفت)

Example:
My former teacher still helps me.
معلم سابق من هنوز به من کمک می‌کند.

Common Collocations:

  • former life: زندگی قبلی
  • former boss: رئیس سابق
  • former president: رئیس‌جمهور سابق
  • former employee: کارمند سابق
  • former colleague: همکار سابق

نکته: Former معمولاً قبل از اسم قرار می‌گیرد و به چیزی اشاره می‌کند که در گذشته وجود داشته است.

19. Offender

معنی: متخلف، مجرم، فرد قانون‌شکن
Part of Speech: Noun (اسم)

Example:
The offender was caught by the police.
مجرم توسط پلیس دستگیر شد.

Word Family:

  • Offend (v.): توهین کردن، آزردن، قانون‌شکنی کردن
  • Offender (n.): مجرم، متخلف
  • Offense / Offence (n.): جرم، تخلف، توهین
  • Offensive (adj.): توهین‌آمیز، آزاردهنده
  • Offended (adj.): رنجیده، آزرده

Common Collocations:

  • young offender: مجرم نوجوان
  • repeat offender: مجرم سابقه‌دار
  • first-time offender: فردی که برای اولین بار مرتکب جرم شده
  • criminal offender: مجرم

20. Tragic

معنی: غم‌انگیز، تراژیک، دردناک
Part of Speech: Adjective (صفت)

Example:
It was a tragic accident.
این یک حادثه غم‌انگیز بود.

Word Family:

  • Tragedy (n.): تراژدی، اتفاق غم‌انگیز
  • Tragic (adj.): غم‌انگیز
  • Tragically (adv.): به‌طرز غم‌انگیزی
  • Tragicomedy (n.): اثر کمدی-تراژدی

Common Collocations:

  • tragic accident: حادثه غم‌انگیز
  • tragic event: رویداد غم‌انگیز
  • tragic story: داستان تراژیک
  • tragic loss: فقدان دردناک

21. Disguise

معنی: تغییر ظاهر، لباس مبدل؛ پنهان کردن هویت
Part of Speech: Noun / Verb (اسم / فعل)

Example:
He wore a disguise to hide his identity.
او برای پنهان کردن هویتش از لباس مبدل استفاده کرد.

Word Family:

  • Disguise (n./v.): لباس مبدل / تغییر ظاهر دادن
  • Disguised (adj./v.): تغییر چهره‌داده، مبدل
  • Disguising (v.): پنهان کردن هویت
  • Disguise oneself: خود را مبدل کردن

Common Collocations:

  • wear a disguise: لباس مبدل پوشیدن
  • in disguise: در لباس مبدل
  • disguise your identity: هویت خود را پنهان کردن
  • disguise the truth: حقیقت را پنهان کردن

22. Furnish

معنی: مبله کردن، اثاثیه تهیه کردن، مجهز کردن
Part of Speech: Verb (فعل)

Example:
They furnished the house beautifully.
آن‌ها خانه را به زیبایی مبله کردند.

Word Family:

  • Furnish (v.): مبله کردن
  • Furniture (n.): مبلمان، اثاثیه
  • Furnished (adj.): مبله‌شده
  • Furnishing (n.): وسایل و اثاثیه منزل
  • Furnishings (n.): لوازم و اثاثیه

Common Collocations:

  • furnish a house: خانه‌ای را مبله کردن
  • furnish an apartment: آپارتمانی را مبله کردن
  • fully furnished: کاملاً مبله
  • furnish a room: اتاقی را مبله کردن
  • office furnishings: اثاثیه اداری

نکته: Furniture اسم غیرقابل‌شمارش است؛ بنابراین معمولاً نمی‌گوییم Furnitures.

23. Recollect

معنی: به یاد آوردن، به خاطر آوردن
Part of Speech: Verb (فعل)

Example:
I cannot recollect his name.
من نمی‌توانم نام او را به یاد بیاورم.

Word Family:

  • Recollect (v.): به یاد آوردن
  • Recollection (n.): خاطره، یادآوری
  • Recollected (v.): به یاد آورد
  • Recollecting (v.): در حال به یاد آوردن

Common Collocations:

  • recollect a memory: خاطره‌ای را به یاد آوردن
  • clearly recollect: به‌وضوح به یاد آوردن
  • recollect something from childhood: چیزی را از دوران کودکی به یاد آوردن

24. Wander

معنی: پرسه زدن، بی‌هدف قدم زدن، سرگردان شدن
Part of Speech: Verb / Noun (فعل / اسم)

Example:
We wandered through the old streets.
ما در خیابان‌های قدیمی پرسه زدیم.

Word Family:

  • Wander (v.): پرسه زدن
  • Wanderer (n.): فرد سرگردان
  • Wandering (n./adj.): پرسه زدن، سرگردان
  • Wanderlust (n.): اشتیاق شدید به سفر و گردش

Common Collocations:

  • wander around: اطراف پرسه زدن
  • wander through the streets: در خیابان‌ها پرسه زدن
  • wander aimlessly: بی‌هدف پرسه زدن
  • let your mind wander: اجازه دادن به ذهن برای خیال‌پردازی

2. Important Collocations – کالوکیشن‌های مهم درس

1. Learning to Behave

معنی: یاد گرفتن نحوه رفتار کردن

Children learn to behave by watching adults.
کودکان با دیدن بزرگ‌ترها یاد می‌گیرند چگونه رفتار کنند.

2. Try to Behave

معنی: سعی کردن درست رفتار کردن

Please try to behave in the meeting.
لطفاً در جلسه سعی کنید درست رفتار کنید.

3. Create a Database

معنی: ایجاد کردن پایگاه داده

They created a database for student records.
آن‌ها یک پایگاه داده برای سوابق دانش‌آموزان ایجاد کردند.

4. Update Databases

معنی: به‌روزرسانی پایگاه‌های داده

The system updates databases automatically.
سیستم به‌طور خودکار پایگاه‌های داده را به‌روزرسانی می‌کند.

5. Former Life

معنی: زندگی قبلی

He often talks about his former life abroad.
او اغلب درباره زندگی سابقش در خارج صحبت می‌کند.

6. Former Boss

معنی: رئیس سابق

She still respects her former boss.
او هنوز به رئیس سابقش احترام می‌گذارد.

7. Hormone Replacement

معنی: جایگزینی هورمون

Hormone replacement therapy can help some patients.
درمان جایگزینی هورمون می‌تواند به برخی بیماران کمک کند.

8. Hormone Treatment

معنی: درمان هورمونی

She is receiving hormone treatment.
او تحت درمان هورمونی قرار دارد.

9. Hormone Levels

معنی: سطح هورمون‌ها

Stress can affect hormone levels.
استرس می‌تواند سطح هورمون‌ها را تحت تأثیر قرار دهد.

10. Best Remedy

معنی: بهترین درمان

Rest is the best remedy for fatigue.
استراحت بهترین درمان برای خستگی است.

11. Traditional Remedy

معنی: درمان سنتی

Honey is a traditional remedy for sore throat.
عسل یک درمان سنتی برای گلودرد است.

12. Herbal Remedies

معنی: درمان‌های گیاهی

Many people prefer herbal remedies.
بسیاری از مردم درمان‌های گیاهی را ترجیح می‌دهند.

13. Elaborate System

معنی: سیستم پیچیده و مفصل

The school has an elaborate system for grading students.
مدرسه یک سیستم پیچیده برای نمره‌دهی دارد.

14. Elaborate Rituals

معنی: آیین‌های پیچیده و مفصل

The ceremony included elaborate rituals.
مراسم شامل آیین‌های پیچیده بود.

15. Summoned the Strength

معنی: تمام توان خود را جمع کرد

He summoned the strength to continue.
او تمام قدرتش را جمع کرد تا ادامه دهد.

16. Summon My Courage

معنی: شجاعتم را جمع کردن

I had to summon my courage to speak in public.
مجبور شدم شجاعتم را جمع کنم تا در جمع صحبت کنم.

3. Similar Words – تفاوت کلمات نزدیک به هم

در این قسمت چند فعل مهم را که در فهرست این درس آمده‌اند با یکدیگر مقایسه می‌کنیم.

Impose

معنی: وضع کردن، تحمیل کردن

Example:
The government will impose new rules.
دولت قوانین جدیدی وضع خواهد کرد.

Common Collocations:

  • impose rules: قوانین وضع کردن
  • impose restrictions: محدودیت اعمال کردن
  • impose a tax: مالیات وضع کردن
  • impose a penalty: مجازات یا جریمه اعمال کردن

Force

معنی: مجبور کردن، وادار کردن با زور

Example:
They forced the door open.
آن‌ها در را با زور باز کردند.

Common Collocations:

  • force someone to do something: کسی را مجبور به انجام کاری کردن
  • force the door open: در را با زور باز کردن
  • force a decision: تصمیمی را تحمیل کردن

Require

معنی: نیاز داشتن، لازم داشتن، مستلزم بودن

Example:
This job requires experience.
این شغل به تجربه نیاز دارد.

Common Collocations:

  • require experience: به تجربه نیاز داشتن
  • require attention: نیازمند توجه بودن
  • require permission: به اجازه نیاز داشتن
  • require someone to do something: لازم دانستن که کسی کاری را انجام دهد

Make

معنی: مجبور کردن؛ ساختن یا ایجاد کردن (بسته به کاربرد)

Example:
The teacher made the students study hard.
معلم دانش‌آموزان را مجبور به درس خواندن کرد.

Common Collocations:

  • make someone do something: کسی را مجبور به انجام کاری کردن
  • make a decision: تصمیم گرفتن
  • make an effort: تلاش کردن
  • make a mistake: اشتباه کردن

تفاوت گرامری مهم

Verb Structure Example
Impose impose something on someone They imposed new rules on employees.
Force force someone to do something They forced him to leave.
Require require something / require someone to do something The job requires experience.
Make make someone do something She made me apologize.

نکته مهم: بعد از Make و Force ساختارهای متفاوتی داریم:

  • Make + object + base verb
  • Force + object + to + verb

مثال:

  • My parents made me study.
  • My parents forced me to study.

هر دو جمله به معنی «والدینم مرا مجبور کردند درس بخوانم» هستند.

4. Similar Words – Donate, Contribute, Provide, Give

این چهار فعل در برخی موقعیت‌ها به موضوع کمک کردن یا ارائه چیزی مربوط می‌شوند، اما کاربردشان یکسان نیست.

Donate

معنی: اهدا کردن، کمک مالی یا غیرمالی کردن

Example:
They donate money to charity.
آن‌ها به خیریه پول اهدا می‌کنند.

Common Collocations:

  • donate money: پول اهدا کردن
  • donate blood: خون اهدا کردن
  • donate clothes: لباس اهدا کردن
  • donate to charity: به خیریه کمک کردن

Contribute

معنی: مشارکت کردن، سهمی داشتن، کمک کردن

Example:
Everyone should contribute to the project.
همه باید در پروژه مشارکت کنند.

Common Collocations:

  • contribute to a project: در پروژه مشارکت کردن
  • contribute money: پول کمک کردن
  • contribute ideas: ایده ارائه دادن
  • contribute to society: به جامعه کمک کردن

Provide

معنی: فراهم کردن، تأمین کردن، در اختیار گذاشتن

Example:
The school provides books for students.
مدرسه برای دانش‌آموزان کتاب فراهم می‌کند.

Common Collocations:

  • provide information: اطلاعات ارائه دادن
  • provide support: حمایت فراهم کردن
  • provide services: خدمات ارائه دادن
  • provide someone with something: چیزی را برای کسی فراهم کردن

Give

معنی: دادن، بخشیدن، ارائه کردن

Example:
Parents give support to their children.
والدین از فرزندانشان حمایت می‌کنند.

Common Collocations:

  • give advice: نصیحت کردن، توصیه دادن
  • give support: حمایت کردن
  • give money: پول دادن
  • give someone a gift: به کسی هدیه دادن

تفاوت اصلی

Verb Main Meaning Typical Use
Donate اهدا کردن پول، خون، لباس و وسایل
Contribute مشارکت کردن ایده، زمان، پول و تلاش
Provide فراهم کردن خدمات، اطلاعات، امکانات
Give دادن کاربرد عمومی و گسترده

5. Important Word Families – خانواده کلمات مهم

Base Word Noun Adjective Verb / Adverb
Artificial Artificiality Artificial Artificially
Distinguish Distinction Distinct / Distinctive Distinguish
Behave Behavior Behavioral / Well-behaved Behave
Elaborate Elaboration Elaborate Elaborate
Hormone Hormone Hormonal —
Sequence Sequence Sequential Sequentially
Compose Composition / Composer Compositional Compose
Envisage — — Envisage
Fascinate Fascination Fascinating / Fascinated Fascinate
Object Objectivity Objective / Subjective Object
Summon — — Summon
Offend Offense / Offender Offensive / Offended Offend
Tragedy Tragedy Tragic Tragically
Disguise Disguise Disguised Disguise
Furnish Furniture / Furnishings Furnished Furnish
Recollect Recollection — Recollect
Wander Wanderer / Wandering Wandering Wander

6. Frequently Asked Questions – سؤالات متداول

1. What is the difference between artificial and natural?
Artificial به معنی مصنوعی است، درحالی‌که Natural به معنی طبیعی است.

2. What does distinguish A from B mean?
این ساختار به معنی تشخیص دادن A از B یا تفاوت قائل شدن بین آن‌هاست.

3. What is the difference between behavior and behave?
Behave فعل و به معنی رفتار کردن است؛ Behavior اسم و به معنی رفتار است.

4. What does elaborate mean?
Elaborate می‌تواند به معنی مفصل، پرجزئیات یا پیچیده باشد. همچنین به‌عنوان فعل به معنی شرح و بسط دادن است.

5. What is the difference between objective and subjective?
Objective به معنی بی‌طرفانه و مبتنی بر واقعیت است؛ Subjective به معنی ذهنی و وابسته به نظر شخصی است.

6. What does summon your courage mean?
این عبارت به معنی جمع کردن شجاعت و جرئت برای انجام کاری است.

7. What is the difference between former and previous?
هر دو می‌توانند به معنی قبلی یا سابق باشند. Former معمولاً برای اشاره به موقعیت، شغل یا رابطه‌ای در گذشته استفاده می‌شود؛ Previous بیشتر به چیزی اشاره می‌کند که پیش از زمان یا مورد دیگری قرار داشته است.

8. What is the difference between recollect and remember?
هر دو به معنی به یاد آوردن هستند؛ اما Recollect معمولاً رسمی‌تر است و بر تلاش برای بازیابی یک خاطره تأکید دارد.

9. What is the difference between wander and wonder?
Wander به معنی پرسه زدن است؛ Wonder به معنی تعجب کردن یا درباره چیزی کنجکاو بودن است.

Example:

  • We wandered around the city.
    ما در شهر پرسه زدیم.
  • I wonder why he left.
    تعجب می‌کنم چرا او رفت.

Conclusion – جمع‌بندی

در Unit 4 Chapters 15/16 کتاب Focus on Vocabulary با واژگان متنوعی درباره فناوری، رفتار، سلامت، اهداف، خاطرات و روابط اجتماعی آشنا شدیم.

یکی از نکات مهم این درس، یادگیری تفاوت کلمات نزدیک به هم مانند Impose, Force, Require, Make و همچنین Donate, Contribute, Provide, Give است. این تفاوت‌ها به ما کمک می‌کنند هنگام صحبت کردن و نوشتن، کلمه مناسب‌تری انتخاب کنیم.

برای یادگیری بهتر، پیشنهاد می‌شود هر واژه را همراه با مثال و کالوکیشن آن مرور کنید و با استفاده از آن‌ها جمله‌های شخصی بسازید.


تهیه و تنظیم: پریان علی عسگری
آکادمی زبان انگلیسی محمدرضا توسلی